[[{"content_id":441191,"content_number":0,"portal_id":13,"lang_id":"fa","content_title":"اعتماد به خدا","content_rtitr":"","content_short_title":null,"content_summary":"","content_summary_fill":0,"content_body":"&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nداستان درباره کوهنوردی است که میخواست از بلندترین کوه&zwnj;ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد. ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می&zwnj;خواست، تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب، بلندی&zwnj;های کوه را دربرگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمیدید. همه چیز سیاه بود و اصلا دید نداشت. ابر هم روی ماه و ستاره&zwnj;ها را پوشانده بود.\r\n\r\nهمان طور که از کوه بالا می&zwnj;رفت پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می&zwnj;کرد، از کوه پرت شد.\r\n\r\nدر حال سقوط فقط لکه&zwnj;های سیاهی مقابل چشمانش می&zwnj;دید و احساس وحشتناک کشیده شدن بوسیله قوه جاذبه او را در خود می&zwnj;گرفت.\r\n\r\nهمچنان سقوط می&zwnj;کرد، در آن لحظات تمام رویدادهای خوب و بد زندگیش به یادش آمد. اکنون فکر می&zwnj;کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است. ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان و زمین معلق ماند.\r\n\r\nدر این لحظهء سکون، چاره&zwnj;ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند: خدایا کمکم کن.\r\n\r\nناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد : چه میخواهی؟\r\n\r\n- ای خدا نجاتم بده\r\n\r\n- واقعا باور داری که من میتوانم نجاتت دهم؟\r\n\r\n- البته که باور دارم\r\n\r\n- اگر باور داری، طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن\r\n\r\nیک لحظه سکوت... و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.\r\n\r\nگروه نجات روز بعد یک کوهنورد را پیدا کردند که از سرما یخ زده و مرده بود. بدنش از طناب آویزان بود و با دستانش محکم طناب را گرفته بود، در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت\r\n\r\n&nbsp;","content_html":"<p> <\/p>\n\n<p> <\/p>\n\n<p> <\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">داستان درباره کوهنوردی است که میخواست از بلندترین کوه‌ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد. ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می‌خواست، تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب، بلندی‌های کوه را دربرگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمیدید. همه چیز سیاه بود و اصلا دید نداشت. ابر هم روی ماه و ستاره‌ها را پوشانده بود.<\/span><\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">همان طور که از کوه بالا می‌رفت پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می‌کرد، از کوه پرت شد.<\/span><\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">در حال سقوط فقط لکه‌های سیاهی مقابل چشمانش می‌دید و احساس وحشتناک کشیده شدن بوسیله قوه جاذبه او را در خود می‌گرفت.<\/span><\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">همچنان سقوط می‌کرد، در آن لحظات تمام رویدادهای خوب و بد زندگیش به یادش آمد. اکنون فکر می‌کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است. ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان و زمین معلق ماند.<\/span><\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">در این لحظهء سکون، چاره‌ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند: خدایا کمکم کن.<\/span><\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد : چه میخواهی؟<\/span><\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">- ای خدا نجاتم بده<\/span><\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">- واقعا باور داری که من میتوانم نجاتت دهم؟<\/span><\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">- البته که باور دارم<\/span><\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">- اگر باور داری، طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن<\/span><\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">یک لحظه سکوت... و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.<\/span><\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:20px;\"><span style=\"font-family:blotus;\">گروه نجات روز بعد یک کوهنورد را پیدا کردند که از سرما یخ زده و مرده بود. بدنش از طناب آویزان بود و با دستانش محکم طناب را گرفته بود، در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت<\/span><\/span><\/p>\n\n<p> <\/p>","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2016-07-27 10:01:50","content_date_event":"2016-07-27 10:01:50","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2016-07-27 10:03:10","content_date_register":"2016-07-27 10:03:10","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":1,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":3105,"eid":0,"attach_title":null,"attaches":[{"sizes":{"150":".\/cache\/13\/attach\/201607\/47294_2919738932_149_150.webp","300":".\/cache\/13\/attach\/201607\/47294_2919738932_298_300.webp","400":".\/cache\/13\/attach\/201607\/47294_2919738932_397_400.webp","600":".\/cache\/13\/attach\/201607\/47294_2919738932_531_535.webp","900":".\/cache\/13\/attach\/201607\/47294_2919738932_531_535.webp","1200":".\/cache\/13\/attach\/201607\/47294_2919738932_531_535.webp"},"ext":"jpg","file_media":1,"token":2919738932,"files":{"original":{"url":".\/file\/13\/attach\/201607\/47294_2919738932.jpg","width":531,"height":535,"size":0}}}]}]]